حکايت
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده ، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حکيمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم . گفت : غايت لطف و کرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باری چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت . ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست ، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد.
اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند
معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است
فرق است ميان آنكه يارش در بر
با آنكه دو چشم انتظارش بر در
¤ نوشته شده در ساعت 03:58 توسط afshin |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (2)
حکايت
عالمی معتبر را مناظره افتاد با يکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به حجت با او بس نيامد ، سپر بينداخت و برگشت . کسی گفتش تو را با چندين فضل و ادب که داری با بی دينی حجت نماند ؟ گفت : علم من قرآن است و حديث و گفتار مشايخ و او بدينها معقد نيست و نمی شنود . مرا شنيدن کفر او به چه کار آيد .
آن كس كه به قرآن و خبر زو نرهى
آنست جوابش كه جوابش ندهى
* * * *
حکايت
يک روز جالينوس ابلهی را ديد دست در گريبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد . گفت : اگر اين نادان نبودی کار وی با نادانان بدينجا نرسيدی .
دو عاقل را نباشد كين و پيكار
نه دانايى ستيزد با سبكسار
اگر نادان به وحشت سخت گويد
خردمندش به نرمى دل بجويد
دو صاحبدل نگهدارند مويى
هميدون سركشى ، آزرم جويى
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجير باشد بگسلانند
يكى را زشتخويى داد دشنام
تحمل كرد و گفت اى خوب فرجام
بتر زانم كه خواهى گفتن آنى
كه دانم عيب من چون من ندانى
* * * *
حکايت
يکی از حکما را شنيدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خويش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون ديگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند .
سخن را سر است اى خداوند و بن
مياور سخن در ميان سخن
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش
* * * *
حکايت
تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن ميمندی را که سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت ؟ گفت : بر شما هم پوشيده نباشد . گفتند : آنچه با تو گويد به امثال ما گفتن روا ندارد . گتف : به اعتماد آنکه داند که نگويم ، پس چرا همی پرسيد؟
نه سخن كه برآيد بگويد اهل شناخت
به سر شاه سر خويشتن نبايد باخت
* * * *
حکايت
در عقد بيع سرايی متردد بود م . جهودی گفت : آخر من از کدخدايان اين محلتم وصف اين خانه چنانکه هست از من پرس ، بخر که هيتچ عيبی ندارد . گفتم : بجز آنکه تو همسايه منی .
خانه ام را كه چون تو همسايه است
ده درم سيم بد عيار ارزد
لكن اميدوارم بايد بود
كه پس از مرگ تو هزار ارزد
* * * *
حکايت
شاعرى پيش امير دزدان رفت و ثنايی بر او بگفت . فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکن برهنه به سرما همی رفت.. سگان در قفای وی افتادند . خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع کند ، در زمين يخ گرفته بود ، عاجز شد ، گتف : اين چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته . امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد ، گفت : ای حکيم ، از من چيزی بخواه . گفت : جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمايی . رضينا من نوالک بالرحيل.
اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان
سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستينی برو مزيد کرد و درمی چند.
* * * *
حکايت
منجمی به خانه درآمد ، يکی مرد بيگانه را ديد با زن او بهم نشسته . دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست . صاحبدلی که برين واقف بود گفت:
تو بر اوج فلك چه دانى چيست ؟
كه ندانى كه در سرايت كيست ؟!
* * * *
حکايت
خطيبی کريه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فرياد بيهده برداشتی . گفتی نعيب غراب البين در پرده الحان است يا آيت انكر الاصوات لصوت الحمير در شان او .
مردم قريه بعلت جاهی که داشت بليتش می کشيدند و اذيتش را مصلحت نمی ديدند تا يکی از خطبای آن اقليم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش . گفت : تو را خوابی ديده ام ، خير باد . گفتا : چه ديدی ؟ گفت : چنان ديدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در را حت . خطيب اندرين لختی بينديشيد و گفت : اين مبارک خواب است که ددی که مرا بر عيب خود واقف گردانيدی ، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج ، تو کردم کزين پس خطبه نگويم مگر بآهستگی.
از صحبت دوستى برنجم
كاخلاق بدم حسن نمايد
عيبم هنر و كمال بيند
خارم گل و ياسمن نمايد
كو دشمن شوخ چشم ناپاك
تا عيب مرا به من نمايد
* * * *
حکايت
شخصى در مسجد سنجار بتطوع گفتی به ادايی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد اميری بود عادل ، نيک سيرت ، نمی خواستش که دل آزرده گردد، گفت : ای جوانمرد ، اين مسجد را موذنانند قديم هر يکی را پنج دينار مرتب داشته ام تو را ده دينار می دهم تا جايی ديگر بروی . برين قول اتفاق کردند و برفت. پس از مدتی درگذری پيش امير بازآمد . گفت : ای خداوند ، برمن حيف کردی که به ده دينار از آن بقعه بدر کردی که اينجا که رفته بيست دينارم همی دهد تا جای ديگر روم و قبول نمی کنم . امير از خنده بی خود گشت و گفت : زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.
به تيشه كس نخراشد ز روى خارا گل
چنانكه بانگ درشت تو مى خراشد دل
* * * *
حکايت
ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی خواند . صاحبدلی بر او بگذشت گفت : تو را مشاهره چندست ؟ گفت : هيچ . گفت : پس اين زحمت خود چندان چرا همی دهی ؟ گفت : از بهر خدا می خوانم . گفت : از بهر خدا مخوان .
گر تو قرآن بدين نمط خوانی
ببرى رونق مسلمانى
..........................................................................................................................................................
باب پنجم : در عشق و جوانى
حکايت
حسن ميمندی را گفتند سلطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد که هر يکی بديع جهانی اند ، چگونه افتاده است که با هيچ يک از ايشان ميل و محبتی ندارد چنانکه با اياز که حسنی زيادتی ندارد ؟ گفت : هر چه به دل فرو آيد در ديده نکو نمايد .
هر كه سلطان مريد او باشد
گر همه بد كند، نكو باشد
وآنكه را پادشه بيندازد
كسش از خيل خانه ننوازد327
كسى به ديده انكار گر نگاه كند
نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى
و گر به چشم ارادت نگه كنى در ديو
فرشته ايت نمايد به چشم كروبى
* * * *
حکايت
گويند خواجه ای را بنده ای نادرالحسن بود و با وی سبيل مودت و ديانت نظری داشت . بايکی از دوستان گفت : دريغ اين بنده با حسن و شمايلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت : برادر ، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در ميان آمد مالک و مملوک برخاست .
خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وين كشد بار ناز چون بنده
* * * *
حکايت
پارسايى را ديدم به محبت شخصی گرفتار ، نه طاقت صبر و نه يارای گفتار. چندانکه ملامت ديدی و غرامت کشيدی ترک تصابی نگفتی و گفتی :
كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تيغ تيزم
بعد از تو ملاذ و ملجاءيى نيست
هم در تو گريزم ، ار گريزم
باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفيست را چه شد تا نفس خسيس غالب آمد ؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت ک
هر كجا سلطان عشق آمد، نماند
قوت بازوى تقوا را محل
پاكدامن چون زيد بيچاره اى
اوفتاده تا گريبان در وحل
* * * *
حکايت
يکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جايی خطرناک و مظنه هلاک . نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آيد يا مرغی که به دام افتد .
چو در چشم شاهد نيايد زرت
زر و خاك يكسان نمايد برت
باری بنصيحتش گفتند : ازين خيال محال تجنب کن که خلقی هم بدين هوس که تو داری اسيرند و پای در زنجير . بناليد و گفت :
دوستان گو نصيحتم مكنيد
كه مرا ديده بر ارادت او است
جنگجويان به زور و پنجه و كتف
دشمنان را كشند و خوبان دوست
شرط مودت نباشد به انديشه جان ، دل از مهر جانان برگرفتن.
تو كه در بند خويشتن باشى
عشق باز دروغ زن باشى
گر نشايد به دوست ره بردن
شرط يارى است در طلب مردن
گر دست رسد كه آستينش گيرم
ورنه بروم بر آستانش ميرم
متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او ، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
دردا كه طبيب ، صبر مى فرمايد
وى نفس حريص را شكر مى بايد
آن شنيدى كه شاهدى بنهفت
با دل از دست رفته اى مى گفت
تا تو را قدر خويشتن باشد
پيش چشمت چه قدر من باشد؟
آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر اين ميدان مداومت می نمايد خوش طبع و شيرين زبان و سخنهای لطيف می گويد و نکته های بديع ازو می شنوند و چنين معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد . پسر دانست که دل آويخته اوست و اين گرد بلا انگيخته او . مرکب به جانب او راند . چون ديد که نزديک او عزم دارد . بگريست و گفت :
آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خويش
چندان که ملاطفت کرد و پرسيدش از کجايی و چه نامی و چه صنعت دانی ، در قعر بحر مودت چنان غريق بود که مجال نفس نداشت .
اگر خود هفت سبع از بر بخوانى
چو آشفتى الف ب ت ندانى
گفتا : سخنی با من چرا نگويی که هم از حلقه درويشانم بل که حلقه به گوش ايشانم . آنگه به قوت استيناس محبوب از ميان تلاطم محبت سر برآورد و گفت :
عجب است با وجودت كه وجود من بماند
تو به گفتن اندر آيى و مرا سخن بماند!!
اين بگفت و نعره ای زد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سليم ؟
¤ نوشته شده در ساعت 03:47 توسط afshin |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (0)
سخني گهربار از مولا علي
از امام علي عله السلام سوال شد مروت چيست؟كاري در خفا و خلوت نكني كه در عيان وحضور مردم از انجام آن شرمنده باشی. تحف العقول صفحۀ 225
182- امام علی (ع) : یک ساعت نشستن نزد عالمی که فضائل و گفتار محمد و آل محمد (ص) و علوم الهی را بیان می کند محبوب تر است نزد خداوند از عبادت هزار سال . عده الداعی صفحۀ 66
حضرت رضا(ع): مردی از امام (ع) سوال کرد : چرا خداوند فرعون را غرق کرد با اینکه ایمان آورد و به توحید اعتراف کرد. فرمود: زیرا فرعون هنگام دیدن عذاب ایمان آورد و توبه و ایمان در آن لحظات مقبول خدا نیست. بحارالانوار جلد6 صفحه 23
امام باقر (ع) : در سفارشات لقمان به پسرش چنین بود که ای پسرم چنان به خدا امیدوار باش که اگر با گناهان جن و انس بر او وارد شوی تو را می آمرزد و چنان از حسابرسی خدا بیمناک باش که اگر با کار نیک جن و انس بر او وارد شوی از تو قبول نکند و تو را وارد جهنم سازد. وسائل الشیعه جلد 15 باب 13
رسول اکرم (ص) : به آن خدایی که جانم در دست قدرت اوست آدم (ع) مستحق بخشش خداوند قرار نگرفت و توبه او قبول نشد مگر به واسطه اقرار به نبوت من و ولایت علی بن ابیطالب (ع) پس از من به خدایی که جانم در دست اوست ، ابراهیم (ع) ملکوت آسمانها و زمین را ندید و خلیل حضرت حق نشد مگر به واسطه اقرار به پیغمبری من و جانشینی علی (ع) پس از من، و به آن خدایی که جانم در دست اوست موسی(ع) مستحق تکلم و سخن گفتن با خداوند نشد و عیسی (ع) مایه عبرت و پیغمبری نشد مگر به واسطه اقرار به نبوت من و ولایت علی (ع) به خدا قسم هیچ یک از پیغمبران به مقام پیغمبری نرسیدند مگر پس از اعتراف و شناسائی نبوت من و اقرار به ولایت علی بن ابیطالب (ع) و یازده فرزند از نسل مبارک او به عنوان وصی و جانشینان من. تفسیر جامع جلد 1 صفحه 88
امام علی (ع) : چون کار خیری یافتید یا به شما پیشنهاد شد اگر توانایی دارید حتما آن را انجام دهید چون اعمال خیر مرگ ناگهانی و بد را که هر لحظه ممکن به سبب اعمال زشت انسان به او برسد از او دفع میکند. نصایح صفحه 380
امام علی (ع) :در سفارش خود به فرزندش امام حسین (ع) فرمودند :پسر جانم عافیت ده جزء است نه جزء آن در خاموشی است جز به ذکر خدا و یکی هم در ترک هم نشینی نابخردان . تحف العقول صفحه 145
امام علی (ع) :خداوند به حضرت موسی وحی فرمود :ای موسی سفارش مرا در مورد چهار چیز بخاطر بسپار :1.تانفهمیدی که گناهانت را آمرزیده ام به گناه دیگری مپرداز 2.تا ندانی گنج های خزائنم تمام شده غم روزی مخور 3.تانبینی ملک و پادشاهی من از دست رفته به دیگری امید مبند 4.تا مرده شیطان را نبینی از مکرش ایمن مباش. نصایح صفحه 183
امام علی (ع) : از آنها مباش که عمل خیری نکرده اند و امید به آخرت دارند مردم را از کاری نهی میکنند و خود در آن اندرند خوبان را دوست دارند ولی کارشان را نمیکنند آرزوی آمرزش دارند و به نافرمانی مشغولند گناه اندک دیگری را زیاد میشمارند و گناه بسیار خود را اندک . طاعت و عبادت خویش را افزون شمارند و همان را از دیگری اندک. از با لادست خود به خدا پناه میبرد ولی خود به زیر دستش جفا کند مرشد و هدایت کننده دیگران است و خودش رو به گمراهی میرود.
تحف العقول صفحه 152
امام علی (ع) : ای کمیل راستی این دلها به مشابه ظرفهایند و بهتر ینشان آنست که نگهدارنده تر باشد پس هرچه به تو میگویم خوب حفظ کن مردم سه دسته اند : 1. دانشمند ربانی 2. دانشجوی راه نجات که به دنبال علوم الهی و آخرتی می رود 3. خاشاک که باد به هر سمتی بوزد به آنجا میرود زیرا در پرتو دانش معنوی تربیت نگشته تا راه به جائی برد و تکیه به رکن محکمی همچون امام معصوم (ع) از آل محمد (ص) ندارد تا نجات یابد. تحف العقول صفحه 163
امام علی (ع) : ای بندگان خدا در آنچه خدا به متقین و پرهیزکاران در قرآن وعده داده رغبت داشته باشید زیرا وعده خدا راست ترین وعده هاست و هر آنچه را که او وعده داده چنان است که تحقق یافته ای بندگان خدا به رهبری رسول خدا (ص) رهجو باشید که آن بهترین رهبری است و به روش و سنت آن جناب کار کنید که شرافتمند ترین سنت هاست ای بندگان خدا قرآن خدای تبارک و تعالی را بیاموزید که رساترین پند و بهترین کلام است و فهم و تفسیر آن را از ما آل محمد (ص) بجوئید که در آن بهار دلها و شفای هر ناراحتی است. تحف العقول خطبه دیباج
امام علی (ع) : ای بندگان خدا در درستی احکام دین و سنت رسول خدا (ص) و دستورات و گفتار ما آل محمد (ص) تردید نکنید تا مبادا به شک بیفتید و در باره آنها شک نکنید که کافر شوید و در آخرت از پشیمانها میگردید. تحف العقول خطبه دیباج
امام علی (ع) : ای بندگان خدا بدانید دانا و عالمی که بر علمش عمل نکند همچون نادان سرگردانی است که از بیهوشی جهل خارج نشده بلکه حجت بر او بزرگتر و نزد خدا سرزنش اش بیشتر است و افسوس و دریغ بر این دانای دست از دانش خود کشیده با دوام تر است از نادان سرگردان از دانش. تحف العقول خطبه دیباج
امام صادق (ع) : نگاه به نامحرم تیری است از تیرهای آلوده شیطان و هرکه ترک کند نگاه کردن به نامحرم را برای خدا. خداوند ایمانی به او کرامت میکند که طعم و لذت آن ایمان را بیابد.( طعم و لذت ایمان را در خود حس میکند). عین الحیوة صفحه 402
امام صادق (ع) : خانه هایی که در آن موسیقی گوش می دهند از نزول بلاهای ناگهانی و دردناک ( مانند سکته و مرگ های ناگهانی و... ) در امان نیست و دعای اهل آن خانه مستجاب نمیشود و ملائکه نیز در آن خانه وارد نمیشوند. عین الحیوة صفحه 229
امام صادق (ع) : روزی جبرئیل بر من نازل شد در حالیکه رنگش متغییر و حالش دگرگون بود . علت این حال را پرسیدم ؟ گفت امروز بر جهنم گذشتم و محلی را که سخت مشتعل و آتش زبانه میکشید را دیدم . از ملک جهنم پرسیدم این عذاب ها برای کیست ؟ گفت برای سه نفر : 1.محتکرین لباس و غذا ( برای گرانفروشی ) ( عده ای هستند که مثلا مواد غذایی که احتیاج مردم است انبار میکنند و به مردم نمی فروشند تا بعد از چند ماه به قیمت خیلی گران به مردم بفروشند و محتکر به این معناست ) 2.شرابخوار 3.قواد ( کسی که مرد و زنی را از راه حرام به هم برساند) ارشاد القلوب جلد 2 صفحه 224
امام صادق (ع) : ملائکه در خانه هایی که در آن شراب یا دف ( دایره) یا طنبور یا نرد ( و یا آلات دیگر موسیقی) باشد وارد نمیشوند و دعای اهل آن خانه مستجاب نمیشود و خداوند برکت را از اهل آن خانه برمیدارد. ارشاد القلوب جلد 2 صفحه 227
امام صادق (ع) : امام صادق (ع) از پدر بزرگوارش امام باقر (ع) نقل کرده که فرمود بر این گروهها سلام نکنید : 1.یهودیان 2.نصاری 3.مجوسیها 4.بت پرستان 5.بر کسانی که سر سفره شرابخواران نشسته اند.6.بر صاحب شطرنج و تخت نرد 7.مرد بدکار (زن نما ) 8.کسی که بر زنان پاک دامن تهمت بزند9.نماز گزار ( چون او آمادگی پاسخ دادن را ندارد در صورتی که سلام از سلام کننده مستحب است و پاسخ دادن واجب است.10.رباخوار11.کسی که در حال قضای حاجت است ( کسی که در توالت است ) 12.کسی که در حمام است 13.فاسقی که فسق خود را آشکار می کند ( علنی می کند ) بحارالانوار جلد 76 صفحه 9
امام صادق (ع) : داوود گوید خدمت امام صادق (ع) رسیدیم پسرش حضرت کاظم (ع) در حالی که ( در اثر تب شدید ) می لرزید . وارد شد امام صادق (ع) به او فرمود : چگونه صبح کردی ؟ او در پاسخ گفت : در سایه لطف خدا و غرق در نعمتهای خداوندم. بحارالانوار جلد 47 صفحه 100
امام صادق (ع) : بر تو باد از افراد پست ( دوری کن از افراد پست ) ! همانا شیعه علی (ع) کسی است که شکم را از حرام پر نسازد و از مفاسد جنسی بر حذر باشد و سخت کوش باشد برای خدا کار کند و به پاداش او امیدوار باشد و از عذاب او بهراسد.زمانی که آنها را ( این چنین ) دیدی ( بدان که ) شیعه من هستند. اصول کافی جلد 2 صفحه 233 حدیث 9
امام صادق (ع) : غیبت نکن که غیبتت می کنند ( شرح : غیبت کسی را نکن که غیبتت می کنند ) برای برادرت چاه مکن که در آن می افتی چون همانطور که برخورد می کنی با تو برخورد میشود. ( هر جوری رفتار کنی همانطور باهات رفتار می کنند ) بحارالانوار جلد 75 صفحه 248 حدیث 16
امام صادق (ع) : کسی که به وزن یک قیراط ( قیراط واحدی برای سنجش الماس است و آن حدود دو گرم است. ) از زکات واجب را نپردازد مومن و مسلمان نیست و مصداق فرموده خداست ( که بنده بعد از مرگ می گوید : ) خدایا مرا برگردان تا بعدها کار شایسته انجام دهم. وسائل الشیعه جلد 6 صفحه 18
امام صادق (ع) : از رسول خدا (ص) سوال شد محبوبترین مردم در پیشگاه خدا کیست ؟ پیامبر (ص) فرمود : کسی که بیشترین سود و خدمت را به مردم عرضه نماید. بحارالانوار جلد 73 صفحه 339
حضرت صادق (ع ) فرمود: محبوبترين برادرانم نزد من كسى است كه عيبهاى مرا پيش من هديه آورد (و آنها را بمن گوشزد كند). اصول كافى جلد 4 صفحه 452
امام صادق (ع) فرمود : دوستى از روى راستى و درستى نباشد جز با شرايط آن پس هر كه در او آن شرايط يا پاره اى از آنها باشد او را اهل چنين دوستى بدان و كسيكه چيزى از آن شرايط در او نباشد او را باينگونه دوستى نسبت مده .
اولش اينكه نهان و عيانش براى تو يكسان باشد.
دوم اينكه زيب و زينت تو را زينت خود داند، و زشتى تو را زشتى خود شمرد.
سوم اينكه رياست و دارائى حالش را نسبت بتو تغيير ندهد.
چهارم اينكه از آنچه توانائى دارد نسبت تو دريغ نكند.
پنجم كه همه خصلتها را در بردارد اينكه هنگام بيچارگى و پيش آمدهاى ناگوار تو را رها نكند. اصول كافى جلد 4 صفحه 452
حضرت صادق (ع ) فرمود: شايسته نيست براى مرد مسلمان كه با شخص تبهكار و احمق دروغگو رفاقت كند. اصول كافى جلد 4 صفحه : 454
حضرت صادق عليه السلام حديث كرده كه فرمود: شايسته نيست كه مرد مسلمان با شخص تبهكار طرح برادرى افكند، زيرا كه او كردار خود را برايش بيارايد و دوست دارد كه آن مسلمان هم چون او شود، و او را نه در كار دنيا و نه در كار آخرتش كمك نكند، و رفت و آمدش براى او ننگ است . اصول كافى جلد 4 صفحه 453
¤ نوشته شده در ساعت 02:55 توسط afshin |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (0)
سلام
اين سايت تقديم به تموم پرسپوليسيهاي عزيز
پرسپوليس هميشه قهرمان
¤ نوشته شده در ساعت 04:00 توسط afshin |
ارسال نظر -
پيام هاي ديگران (1)